یسنا :دختری کوچک با آرزو های بزرگ

از همه چیز وهمه جا

هوررررررررررررررررراااااااااااااااا جاستین بیبر توی مسابقه

ی آمریکن موزیک اوارد3تا جایزه برد و هنرمند سال شد

به افتخارش

جانمی جان


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:3 توسط یسنا |

واینم واسه کسایی که خارجی گوش میدن یه لیست هست که از تو اون انتخاب کنید وتو نظرات بنویسین کی رو دوست دارین

justin bieber

teylor swift

selena gomez

niki minaj

brono mars

katty perry

rihana

enrique iglesies

pink

beonce

biritne spers

مرسی

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 13:59 توسط یسنا |

از تون می خوام یه خواننده زن و یه مرد ایرانی که دوست دارین رو بنویسین (تو نظرات ) ممنون

بعد نتیجه رو میذارم


نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 13:52 توسط یسنا |

Blog Icons   Girl Icons  Blog Icons  Love Icons                      



                                                   


اینم کلی عکس قشنگ از وب دوستم پردیس

   

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 19:51 توسط یسنا |

یه سلام دوباره به دوستان بعد از کلی تاخیر چون مسافرتم


I LOVE YOU

Blog Icons

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 19:46 توسط یسنا |

یه سلام دوباره بعد از کلی غیبت

روز پدر مبارک


روز پدر به همه ی پدر ها به ویژه بابای خودم مبارک


همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

 که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

 ولی پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

 خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

 فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

پایان.....

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 21:58 توسط یسنا |

سلام دوستان

هر روزتان نوروز  نوروزتان پیروز

وای ی ی ی ی  خدا جون 6 فروردین روز تولد منه من که  خیلی خوشحالم

به امید خدا تولد شما ها هم می شه

صد سال به این سال ها

با یه بوس گنده


نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 18:29 توسط یسنا |

سلام عزیزم قربونت برم مامان گلم تولدت مبارک به سلامتی 120 ساله بشی .....................


دوستت  دارم ای بهترین گل



از طرف یسنا
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:33 توسط یسنا |



 فرشته ها هم می تونن مرد باشن

با با جون دوستت دارم ................................................
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 18:20 توسط یسنا |

آز و مال


گويند كه در شهر نيشابور موشي به نام «زيرك» در خانه‌ي مردي زندگي مي‌كرد. زيرك درباره‌ي زندگي خود چنين مي‌گويد: «هرگاه مرد صاحب‌خانه خوراكي براي روز ديگر نگه مي‌داشت، من آن را ربوده و مي‌خوردم و مرد هرچه تلاش مي‌كرد تا مرا بگيرد، كاري از پيش نمي‌برد. تا اينكه شبي مهماني براي مرد آمد. او انساني جهان‌ديده و سرد و گرم روزگارچشيده بود. هنگامي كه مهمان براي مرد سخن مي‌گفت، صاحب خانه براي آن‌كه ما را از ميان اتاق رفت وآمد مي‌كرديم فراري دهد، دست‌هايش را به‌هم ميزد. مهمان از اين كار مرد خشمگين شد و گفت؛ من سخن مي‌گويم آنگاه تو كف مي‌زني؟ مرا مسخره مي‌كني؟ مرد گفت؛ براي آن دست مي‌زنم كه موش‌ها بر سر سفره نريزند و آن‌چه آورده‌ايم را ببرند. مهمان پرسيد؛ آيا هرچه موش در اين خانه‌اند همگي جرات و توان چنين كاري را دارند؟ مرد گفت نه! يكي از ايشان از همه دليرتر است. مهمان گفت، بي‌گمان اين جرات او دليلي دارد و من گمان مي‌كنم كه اين كار را به پشتيباني چيزي انجام مي‌دهد. پس تيشه‌اي برداشت و لانه‌ي مرا كند. من در لانه‌ي ديگري بودم و گفته‌هاي او را مي‌شنيدم.
در لانه‌ي من ١٠٠٠ دينار بود كه نمي‌دانم چه‌كسي آن‌جا گذاشته بود اما هرگاه آن‌ها را مي‌ديدم و يا به‌ آن‌ها مي‌انديشيدم، شادي و نشاط و جرات من چندبرابر مي‌شد. مهمان زمين را كند تا به زر رسيد و آن را برداشت و به مرد گفت كه، شوند دليري موش اين زر بود. زيرا كه مال پشتوانه‌اي بس نيرومند است. خواهي ديد كه از اين پس موش ديگر زياني به تو نخواهد رسانيد. من اين سخن‌ها را مي‌شنيدم و در خود احساس ناتواني و شكست مي‌كردم. دانستم كه ديگر بايد از آن سوراخ، به جايي ديگر رفت.
چندي نگذشت كه در بين موش‌هاي ديگر كوچك شمرده شدم و جايگاه خود را از دست دادم و ديگر مانند گذشته بزرگ نبودم. كار به جايي رسيد كه دوستان مرا رها كردند و به دشمنانم پيوستند. پس من با خود گفتم كه، هركس مال ندارد، دوست، برادر و يار ندارد. مهمان و صاحب‌خانه، زر را بين خود بخش كردند. صاحب‌خانه زر را در كيسه‌اي كرد و بالاي سر خود گذاشت و خوابيد، من خواستم از آن چيزي باز آرم تا شايد از اين بدبختي رهايي يابم، هنگامي كه به بالاي سر او رفتم، مهمان بيدار بود و يك چوب بر من زد كه از درد آن بر خود پيچيدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم. به سختي خود را به لانه رساندم و پس از آن‌كه دردم اندكي كاسته شد، دوباره آز مرا برانگيخت و بيرون آمدم. مهمان چشم به راه من بود، چوبي ديگر بر سر من كوفت، آن‌چنان كه از پاي درآمدم و افتادم. با هزار نيرنگ خود را به سوراخ رساندم. درد آن زخم‌ها، همه‌ي جهان را بر من تاريك ساخت و دل از مال و دارايي كندم. آن‌جا بود كه دريافتم، پيش‌آهنگ همه‌ي بلاها طمع است. پس از آن، به ناچار كار من به جايي رسيد كه به آن‌چه در سرنوشت است خشنود شدم. بنابراين از خانه‌ي آن مرد رفتم و در بياباني لانه ساختم.»
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 10:15 توسط یسنا |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت